عبدالله مستوفى
202
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
حتى به سمت تهران بيايند ، تا قرارداد دوستى ايران و شوروى ، كه با وجود عزيمت مشاور - الممالك بمسكو ، عنقريب سر خواهد گرفت ، بتأخير افتاده ، توافق بين طرفين حاصل نشود . ولى البته در قسمت اخير ، حاجتى بواقف كردن رضا خان باصل مقصود نداشتهاند . پىجورى عامل قلمى از جهت عامل نظامى كودتا ، اطمينان حاصل شد ، ولى براى عامل قلمى ، يعنى رئيس الوزراى آن ، هنوز فكرى نشده است . براى اين كار چه بايد كرد ؟ سپهسالار ( خلعتبرى ) چطور است ؟ اين همان كسى است كه در پانزده سال قبل كه اين قبيل كارها بىسابقه بوده ، با يكمشت مجاهد كه اسلحهء حسابى هم نداشتند ، از رشت به تهران آمده ، و محمد - على شاه را از تخت به زير كشيده است . پس تهور و بىباكى او بىسوسه است . ولى منقصتهائى هم دارد . از جمله تلون مزاج ، و از اين بدتر ، قدى و خم نشوى است ، و خيلى ممكن است كه همين كه بر خر خود سوار شود ، ديگر اعتنائى بدستورات ما نكند ، و كار بطوريكه ما مايليم انجام نگيرد ، يا بين او و عامل نظامى اختلافى حاصل شود كه دعواى آنها را نتوانيم بمسالمت ختم كرده ، بين آنها را بگيرانيم . چطور است يكى را زيردست او بگذاريم كه او را اداره كند . ولى اين شخص كيست كه با وجود ترك بر ندارى بتواند او را رام كند ، و زنگ كودتا را به گردن اين گربه ببندد « 1 » ؟ سيد ضياء الدين براى اين للگى چطور است ؟ اين سيد از حيث تمايل باجراى منويات ما ، بسيار خوب است . اين همان است كه بميل و ارادهء ما تا توانست سنگ قرارداد را به سينه زد . حتى بسفير امريكا در تهران ، سهل است برئيس جمهورى آندولت كه ميخواستند در كار ايران دماغى چپانده و ايرانيها را بحقايق آشنا و ضديت خود را با قرارداد اظهار كنند ، هزار لچر گفت ، و به دو بيراه نوشت . در صميميت او حرفى نيست ، ولى ميتواند سپهسالار را اداره كند ؟ خيلى مشكل است . امتحان بكنيم . ولى بايد سيد را كه محرم است باسرار كار آگاه كرد و او را واداشت با سپهسالار وارد مذاكره شود . البته نبايد تا قبل از وقوع كودتا ،
--> ( 1 ) - موشها از تطاول گربه بجان آمده مجلسى برپا داشتند و از هر درى براى جلوگيرى اين جانور خبيث كه نميگذارد آنها بميل خود در انبار خرابى كنند مذاكره بميان آوردند . يكى از آن ميانه گفت : عيب كار در نرمى پاى اين خبيث است كه بىسروصدا وارد انبار و با يك جست با ما روبرو مىشود . اگر ورودش سروصدائى توليد ميكرد براى ما كه سوراخمان نزديك است ، پناه بردن بكنج خانه كه دست گربه بما نرسد اشكالى نداشت . ديگرى گفت : ممكن است زنگى پيدا كنيم و به گردن او بيندازيم كه هروقت وارد انبار شود صداى زنگ ورود او را اعلام نمايد . همگى اين تدبير را پسنديدند و هريك كارى را كه براى تدارك زنگ و بند آن لازم بود به عهده گرفتند . بالاخره باينجا رسيدند كه كى اين زنگ را گردن گربه بيندازد ؟ چون هيچكس مرد اين ميدان نبود البته اصل اين پروژهء پيشنهادى هم از بين رفت . تمثيل « كى اين زنگ را گردن اين گربه مىاندازد . » از اين حكايت اتخاذ شده و در افواه افتاده است .